الشيخ علي المشكيني

98

كشكول حكمت (فارسى)

يتصدّق به قوت يومه ؟ إنّ ملك الموت يدفع إليه الصكّ بقبض روح العبد ، فيتصدّق فيقال له : ردّ عليه الصكّ . « 1 » صك : ( معرّب چك است ) ورقه‌اى كه در آن ، امر و نهى يا اقرار به مال و نحوه نوشته مىشود . فيقال له ، يعنى از جانب ملك سوم به ملك الموت گفته مىشود كه چك را به كسى كه داده پس بده . كتاب يعقوب النبيّ عليه السلام كتب يعقوب إلى يوسف عليه السلام - بعد إمساكه أخاه الصغير باتّهام أنّه سرق - : من يعقوب إسرائيل اللَّه ابن إسحاق ذبيح اللَّه ابن إبراهيم خليل اللَّه إلى عزيز مصر ؛ أمّا بعد فإنّا أهل بيت موكّل بنا البلاء ، أمّا جدّى فشدّت يداه و رجلاه و رمى به في النار ليحرق فنجّاه اللَّه و جعلت عليه النار برداً و سلاماً و أمّا أبي فوضع السكّين على قفاه ليقتل ففداه اللَّه و أمّا أنا فكان لى ابن و كان أحبّ أولادى إلىّ فذهبت به إخوته إلى البريّة ثمّ أتونى بقميصه ملطّخاً بالدم و قالوا قد أكله الذئب فذهبت عيناي من بكائي عليه ثمّ كان لى ابن و كان أخاه من أمّه و كنت اتسلّى به فذهبوا به ثمّ رجعوا قالوا : انّه سرق و أنت حبسته لذلك و أنا أهل بيت لا نسرق و لا نلد سارقا فإن رددته عليّ و إلّا دعوت عليك بدعوة تدرك السابع من ولدك و السلام : فلمّا قرأ يوسف الكتاب لم يتمالك و بكى و كتب في الجواب : اصبر كما صبروا تظفر كما ظفروا . « 2 »

--> ( 1 ) . نزد امام صادق عليه السلام از درد و بيمارى سخن به ميان آمد ، فرمود : بيمارىهايتان را با صدقه درمان كنيد . چه مىشود يكى از شما غذاى روزانه‌اش را صدقه بدهد ؟ برات ( حواله ) قبض روح بنده به فرشتهء مرگ داده مىشود ؛ امّا وقتى بنده صدقه مىدهد ، به فرشتهء مرگ گفته مىشود : حوالهء مرگ را به كسى كه داده ، پس بده ( ثواب الأعمال ، ص 139 ؛ وسائل الشيعه ، ج 9 ، ص 375 ) . ( 2 ) . پس از آن كه يوسف عليه السلام برادر كوچكش را به اتّهام دزدى ، دستگير كرد ، يعقوب به دو نامه نوشت : از يعقوب بندهء خدا پسر اسحاق قربانى خدا پسر ابراهيم دوست خدا به عزيز مصر . ما خاندانىهستيم كه بلا بر ما گماشته شده ، دست و پاى جدّم ( ابراهيم ) را بستند و در آتش انداختند تا بسوزد ؛ امّا خدا نجاتش داد و آتش را بر او سرد و سلامت قرار داد . بر پشت گردن پدرم كارد نهاده شد تا قربانى شود ؛ امّا خدا او را آزاد كرد . و من پسرى داشتم كه محبوب‌ترين فرزندانم بود . برادرانش او را به دشت بردند ، ولى پيراهن آلوده به خونى را برايم آوردند و گفتند كه گرگ او را خورده ، از بس براى او گريستم ، نور ديدگانم را از دست دادم . پسر ديگرى داشتم كه برادر تنى همو بود و با وجودش خاطر خود را تسلّا و آرامش مىدادم . برادران وى را همراه خود برده ، برگشتند و گفتند كه دزدى كرده و بدين سبب او را زندانى كرده‌اى . ما خاندانى هستيم كه دزدى نمىكنيم و دزد نمىزاييم . يا او را به من برگردان و يا نفرينى مىكنم كه دامان هفت نسل تو را بگيرد ، و السلام ! وقتى يوسف عليه السلام نامه را خواند ، اختيار خود از دست داد و گريست و در پاسخ نوشت : صبر كن ، چنان كه آنان صبر كردند تا پيروز گردى ، چنان كه آنان پيروز گشتند ( الكامل في التاريخ ، ج 1 ، ص 153 ؛ السيرة الحلبية ، ج 1 ، ص 60 ) .